هنر همچون درمان
نویسنده: آلن دو باتن - جان آرمسترانگ
ترجمه: مهرناز مصباح
نشر چشمه

یکی از اصلیترین عیب های ما و علت شاد نبودنمان این است که برایمان دشوار است متوجه چیزهای اطرافمان باشیم، چیزهایی که همیشه در دسترسمان هستند. در رنجایم چون ارزش آنچه را که پیش رویمان است درک نمیکنیم و اغلب غیرمنصفانه، در آرزوی جذابیت های خیالی جاهای دیگریم.
خواندن این کتاب برای افرادی لذت بخش تر هست که دید هنری نسبت به اطرافشون دارند.
#کتاب «هنر همچون درمان» با این پرسش مهم شروع میشود که چرا بسیاری از مردمان امروز نمیتوانند از هنر لذت ببرند؟ او با طرحِ این پرسش مهم مخاطب را به جهانی از مصداقهای هنری و ادبی و تاریخی میبرد و سعی میکند شیوههای مختلف نگاه یا خوانش اثر هنری را بازیابی کند. سفری در تاریخ زیبایی که مثل همیشه با زبانی ساده و سیال همراه است. کتاب در پنج فصل تقسیم شده که شاملِ عشق، طبیعت، سیاست، پول و البته روششناسی است. دوباتن در جستوجوی دورشدن هرچه بیشتر مردم از مصداقهای هنری از آغاز قرن تلاش میکند شیوهٔ جدیدی در نگاه و زیستن با هنر را پیشنهاد دهد که بدیع است.
بخش هایی از کتاب (کپی شده از وبسایت متمم):
با توسعهی اقتصاد، آرزوی دردسرسازی در بسیاری از تحصیلکردهترین و باانگیزهترین کارگران اقتصادی ایجاد میشود. دیگر اینکه شغل صرفاً نقش امرار معاش داشته باشد کافی نیست؛ بلکه باید به طرز ایدهآلی معنادار نیز باشد.
جست و جو برای معنای بزرگتر در کار ممکن است چنان نیرومند باشد که بتواند ما را به سمت تغییر مسیرهای شدید و ظاهراً بیپروا در شغلمان بکشاند؛ ممکن است باعث شود مشاغل با درآمد خوب و امن را در جستجوی کارهایی رها کنیم که برخی از نیازهای درونی و نیمه تمام خاص درون ما را بهتر پاسخ میگویند. نیازهایی که با «معنا» ارتباط دارند.
به نظر میرسد وجود دو عنصر برای معنادار کردن یک شغل ضروری است؛
اول اینکه شغلی میخواهیم که در آن به طریقی، کم یا زیاد، به ما احساس مفید بودن بدهد. این احساس که داریم جهان را به جای بهتری تبدیل میکنیم: چه از راه کاهش رنج یا با ایجاد لذت، فهم یا تسلّی در دیگران؛
عنصر دوم که چالش برانگیزتر هم هست، این است که شغل معنادار باید با عمیقترین استعدادها و علایق خودمان هماهنگ باشد. باید به ما فرصت ظاهر کردن تواناییهای ارزشمند درونمان را بدهد تا بتوانیم بازگردیم و به گذشته کاریمان نگاه کنیم و احساس کنیم این گذشته، با ما و با دیگران، از اصیلترین، خالصترین و ارزشمندترین ویژگیهای ما سخت میگوید.
جای تعجب ندارد که سالها، خصوصاً در اولیل دوران کاریمان، سرگردان باشیم و ندانیم با زندگیمان چه کنیم. در لحظات گیجی و حیرت، شغل هنرمند میتواند جذاب به نظر برسد و شاید بیش از آنچه عاقلانه است، این امید را در ما برانگیزد که میتوانیم یک روز سعی کنیم خودمان هنرمند شویم. آرزوی خلاق بودن یقهی بسیاری از جوانان را گرفته و هرگز آنها را رها نکرده است.
… ما افراد خوشبختی را تحسین میکنیم که به انجام کارهایی میپردازند که اصل و منشاء یگانهای در شخصیت خودشان دارد و نیز، در زندگی دیگران تغییر قطعی ایجاد میکند. این تحسین، با پولی که مخاطب حاضر است برای این تاثیر پرداخت کند نشان داده میشود. هر چند که اینها همه ممکن است جذاب باشد، دورنمای شغل هنری به طرز ناامیدکنندهای از آنچه بیشترِ ما قادر به انجامش هستیم، فاصله دارد. تازه بگذریم از اینکه جهان به چه چیزهایی نیاز دارد. با این حال میشود درسهای مهمی از روشهای هنرمندان گرفت. مثل اینکه چطور میشود شغلی را کشف کرد. لحظات الهام را به شغل بدل کرد و از استعدادهای شخصی پول درآورد. اینها میتوانند در مواردی بسیار فراتر از حوزهی محدود هنر – که از لحاظ اقتصادی چالش برانگیز است – کاربردی باشد.
مشکلات شغلی معمولاً با یک حس غیرعادی و عجیب شروع میشود:
ما صدها مورد از چیزهایی را که از انجامشان نفرت داریم میدانیم. اما از سوی دیگر، خواستههایمان [چیزهایی که انجامشان را دوست داریم] مبهم هستند و هیچ تصویر روشنی از اینکه آرزوهایمان را دقیقاً باید در چه مسیری هدایت کنیم نداریم.
میخواهیم چیزها را عوض کنیم؛
یک کار جالب و ارزشمند انجام دهیم؛
اما نمیتوانیم علایق خود را در یک نقطهی واقعگرایانه متمرکز کنیم.
اینجاست که وحشت میکنیم.
… درباره نقصهای خود اغراق میکنیم و یا به سوی نزدیکترین شغل به اصطلاح «امن» که میدانیم پاسخی برای هیچ یک از نیازهای درونی ما نخواهد بود میدویم.